ذر…آ…ذر

دسامبر 8, 2009 - Leave a Response

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است

تهران – من؛ یک ذهن کنجکاو

تهران – اتوبوس بی آر تی – چهارراه ولیعصر – فاصله 20 متر – جماعتی از مردم فرار می کنند – یک دختر چادری می افته و ابروش پاره میشه

تهران – خیابان ولیعصر – فاصله 15 متر – یورش موتور سوارها – تهدید با باتوم – تهدید یک زن میانسال – یک رهگذر ساده – کمی بالاتر دیدن مادر سهراب اعرابی به همراه چند تن از نزدیکانش

تهران – سر وصال – فاصله 10 متر – شوک – شلیک یک تیر هوائی با کلت – لباس شخصی – در حضور 200 نیروی یگان ویژه – خرد شدن موبایلهای دوربین دار زیر چکمه ها وسط خیابون

تهران – درگیری – فاصله 5 متر – پناه بردن به یک اداره – خرد شدن شیشه های خانه ای که به عده ای پناه داده بود – لباس شخصیها

تهران – گاز اشک آور – فاصله 1 متر – آتش و سیگار

تهران – فاصله – فاصله؟! فاصله صفر – باتوم و لگد

تهران – ترمینال شرق – اتوبوس – ذهن گنگ من

شب – خوابگاه – درباره الی… -  شهاب حسینی: یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است.

AA

دسامبر 1, 2009 - 4 Responses

خدایا عقل ما را به خیلی چیزها نرسان.

مع…تاد

نوامبر 19, 2009 - 4 Responses

گفت تمام دوستها یک روز با هم دشمن می شوند مگر اینکه… مگر اینکه… خودتون بگردید این مگر اینکه اش رو پیدا کنید. به نفعتونه مگر اینکه اش رو پیدا کنید. از گوگل کمک بگیرید عزیزانم.

در مورد مطلب قبلی می خواستم یک توضیحی بدم آخه احساس کردم اصل بحث شهید شد. اینکه همیشه بدترین اتفاقهای زندگی تو بدترین شرایط نمی افته، ممکنه تو برهه هایی از زندگی، در بهترین مکان و شرایط، با بهترین آدمها و در بهترین زمان که به قول معروف یک برش ایده آل از زندگی هست  بیفته. یکدفعه  تمام خوبیها به جهنمی تبدیل میشه برا آدم  که هیچوقت قبلآ اون جهنم رو با بدترین آدمها و بدترین شرایط زمانی و مکانی هم تجربه نکرده بودیم. من این ترم جدید تو بهتریم خوابگاه افتادم، پنج تامون درس خون، عاقل و با جنبه و … خلاصه برا خودمون پرفکتی هستیم(توصیفه، خودشیفتگی نیست). شرایط خوب پیش می رفت، یکی از بهترین برشهای زندگیم در بهترین سوئیت، در بهترین ماههای سال در شمال، با بهترین روحیه و با بهترین آدم ها داشت می گذشت اما تمام اون شرایط خوب بدون اینکه تغییری بکنند جهنمی رو در عرض 2 هفته برام ترتیب دادن که قابل توصیف نیست. همه چی کماکان خوب بود اما این جهنم وجود داشت. شاید نفهمید چی میگم، اینکه همه چی خوب باشه اما وسط اون بهشت تو توی جهنم باشی. یا باید لمسش کرده باشی من چی میگم یا مطمئنم با این نوشته کجتاب من کسی نتونست چیزی که می گم رو بگیره.

یک چیز دیگه هم بگم در مورد خوبی کردن، اونم اینه که شکایت من در مورد نا متقارن بودن خوبی کردن، خوبی کردن به محبوب نیست، اون قضیه اش فرق می کنه. منظورم خوبی کردن به محیطه. با ابعاد وجودی انسان امروزی خیلی سخته که بخوام اینجوری به قضیه نگاه کنم که خوبی کردن بدون بازگشته، تا جایی می تونم پش برم و قبول کنم، تا جائی که خیلی خیلی خیلی از مقیاس بقیه جلوتره، اما منم کم آوردم و میارم، منم به شکایت می افتم که چرا قوانین حاکم بر این دنیا اینقدر سست و نسبی و ناعادلانه است. چقدر به خودم با این جملات قشنگ قشنگ روحیه بدم که خوبی بی بازگشته و تا بوده همین بوده و اگر بزرگواری نباید شکوه کنی و این حرفا. بابا چه کشکی، چه بزرگواری ای، من کم آوردم، رسمآ کم آوردم، من شبانه روز خرج محیطم میشم اما محیط فقط به فکر پیشرفت خودشه. من که پسر پیغمبر نیستم، بابا این چه وضعیه، انگاری خدا منو آفریده تا جاده صاف کن بقیه باشم، لامصب رو ترک هم  نمیشه کرد،  ناخوداگاه  به  زمین و زمون حال می دم. کاش میشد دیگه بس بشه.  به قول دهکردی، تو از کرخه تا راین، که کنار راین، داد می زد؛ ای خدا من شاکیم، من شاکیم خدا، شاکی…

پ.ن: سیاست، کماکان خسته ام ازت…

پ.ن دوم: رفتن به خواستگاری سنتی همچنان در زمره تلخ ترین شیرینی هاست.

SOMETIMES

نوامبر 10, 2009 - 6 Responses

گاهی اوقات بهترین آدمها، شیرین ترین اوقات و کامل ترین امکانات، می توانند جهنمی رو برات ترتیب بدهند که عملآ به وجود اومدنش در بدترین شرایط هم امکان پذیر نیست.

لویناس راست می گفت، خیلی خیلی راست می گفت که گفته بود خوبی کردن اصلآ اصلآ اصلآ متقارن نیست. به هیچ وجه نمی تونی در مقابل تمام خوبیهای بی حد و حصری که میکنی توقع ذرّه ای بازگشت داشته باشی و باید این رو بپذیری ؛ وگرنه مچاله میشی. مچاله…

ARRRT

اکتبر 28, 2009 - 5 Responses

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست؟!

ADVISE

اکتبر 21, 2009 - 4 Responses

…اومد بهمون گفت: HELP YOURSELF   HELP YOURSELF

ت…ج ج ج…ربه

اکتبر 9, 2009 - 5 Responses

هرچی به آدم ها نزدیک میشم، می بینم دورترم. نمی فهمم. گیجم. یکی به من یاد بده زندگی کردن رو…

RELEASE

سپتامبر 2, 2009 - 11 Responses

فعلآ تا مدتی از دنیا و وب، دوری می کنیم. مشکلات زیاد است. مشکلات مالی. مشکلات روحی و غیره…

باشد که باشیم…

جریمه

آگوست 31, 2009 - 3 Responses

من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم.

من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم.

من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم.

من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم. من آدم بزرگواری نیستم.

من دارم سعی می کنم آدم بزرگواری باشم…

سیاه…ست

آگوست 30, 2009 - One Response

من رجائی را دوست دارم. من 4 سال بعد از مرگش به دنیا اومدم، نمی شناسمش، کتابی راجع بهش نخوندم، اما امروز وقتی داشتم تلویزیون می دیدم و از این برنامه های مستند مربوط به سال 60 و بمب گذاریهاش  رو پخش می کرد، تو چهره و حرفهای رجائی دقیق شدم. کاری به اینکه همش می گن رجائی فرشته بود و آقا بود و چنین و چنان بود ندارم، برداشت خودم رو می گم. دیدید بعضی وقتها به بعضی آدم ها می خوای اعتماد کنی، دوستشون داشته باشی، به حرفشون گوش بدی و کاری که بهت میگن رو به خوبی انجام بدی، دوست داری باهاشون بده بستون داشته باشی و از تعامل باهاشون لذت  ببری، به نظرم رجائی از اون جور آدماست. دوست داری بهش رای بدی و قبولش داشته باشی، بهش اعتماد کنی و در راهش تلاش کنی. نمی دونم، نمی شناسمش، اما به گمونم آدم بزرگی بوده، خیلی بزرگ، اینقدر بزرگ که یکسری آدم فقط با بوی رجائی می تونند دلبری کنند !!!

خسته شدم از این بازی های سیاسی. اونا کجا و اینا کجا…