WIN…WINTER…22
SPEED
دیوونم می کنه. روحم رو جلا می ده. بهم کلی آرامش می ده. بازم می کنه. شادم می کنه. غصه هام رو از یادم می بره. بهم احساس خوشبختی میده. سرزندم می کنه. چی بگم دیگه. آدرنالین خونم رو آسموناست. 6 ساعت رفتم تو شهر و خیابونا رو بالا پائین کردم. 6 ساعت رانندگی کردم. 6 ساعت زندگی کردم. وای خدا دارم جر می خورم از زور خوشحالی. هیچ مخدر لعنتی ای نمی تونه اینقدر شادم کنه. وای که چه لذتی داره تو این شهر لعنتی تند تند با این پراید فکستنی دنده عوض کنی و گاز بدی و آهنگائی که دوست داری رو گوش بدی. تهنای تهنا مثل گذشته و آینده. خدایا شکرت که رفتم چند سال تو اوج درسهای دانشگاه سگ دو زدم تو آژانس و این ماشین کوفتی رو خریدم (نون بازوست نه بچه مایه داری) . خدایا خرتم. خدایا ممنونتم که تو این 365 روز سال حداقل چند روزش رو میتونم اینقدر خوشحال باشم. خدایا ممنونتم. وای خدا. اشکم در اومد از زور خوشحالی. باورتون نمیشه این رانندگی چقدر بهم آرامش میده. آی لاو یو گاد.
پ.ن: یواشکی داشتم حرفهای خاله و مادرم رو گوش می دادم. خالم داشت به مادرم می گفت؛ آره دختره اومده بهم میگه : خانم دکتر یک قرصی بهم بده که حتمآ ازش باردار بشم. پسره رو خیلی دوست دارم نمی خوام از دستش بدم، تو رو خدا کمکم کنید. YES, It’s 2010
پ.ن 2: ببخشید. می دونم پست زردی بود اما باید می نوشتم تا خالی بشم، وگرنه نصف شبی می رفتم تو خیابون می رقصیدم.
ORDINARY
برای امثال من پول نداشتن یک دردسره، داشتنش هم یک دردسر. یکی بیاد این حاصل یک سال و چند ماه پس انداز ما که با خون دل خوردن و یخ حوض شکوندن و از این جور چیزا بدست اومده رو بدزده ببره. تو این سه ماه برای بار پنجم رفتم پاساژ پایتخت تا لپ تاپ بگیرم اما بازم منصرف شدم. تا تو خونه هستم هی میشینم تو ذهنم فوایدش رو مرور می کنم، میگم آره کتابات نیست و همش PDFه و بایستی بشینی هی فیلم ببینی و زبانت رو تا مرداد ردیف کنی و کلی برنامه مربوط به درسات هست و WiFi خوابگاهها راه افتاده و etc. یک لیست از اینا تهیه می کنم و خودم رو راضی می کنم که این یک میلیون تومن پول رو خرجش کنم (می بینی پولی هم نیستا). اما وقتی میرم اونجا نمی دونم چه مرگم میشه هی برا خودم دلیل میارم بابا به هیچ دردت نمی خوره و فعلآ صبر کن و هزار نه دیگه. البته یکی دیگه از دلیلهای اصلی نخریدنش وجود بچه های گلی از ایران تو جمعمونه که به خرج روزانشون هم اونجا محتاجند. یکبار یکیشون برام عین بچه ها درد دل می کرد و می گفت کاش منم عین ممد لپ تاپ داشتم یا عین بهراد بابام برام ماشین می خرید. نمیشد براش از صبر و این که یک روزی درست میشه و از تو هم بدتراش هستن سخنرانی کرد، بهتر بود فقط گوش بدم. باز خوبه به ما ها 3 وعده غذا و خوابگاه و لباس میدن، و گرنه که هیچی. مخصوصآ یکیشون که بنده خدا سند هم نداشت تا بورسیه بشه و خیلی مشکل داره. باز اگر بورسیه میشد ماهی 100 تومن بهش می دادن و خیلی خیلی زندگیش رو غلتک میفتاد اما خونه ای ندارن که سند بگذاره. نه دوستی و نه آشنائی. بچه ی طلاقه. مادرش بنده خدا 3 میلیون از کمیته امداد شهرشون وام گرفته و یک دوربین فیلمبرداری خریده و تو عروسی ها فیلمبرداری می کنه. خودش هم با حجم انبوه درسهای ما، گاهی میره تو هتل و مجتمع تفریحی شرکت نفت که نزدیک دانشگاهه، کار می کنه، برا روزی 8 تومن. خلاصه هر وقت میرم زیاده خرجی کنم، تصویرش میاد تو ذهنم و میریزتم به هم. بچه هنرمندی هم هست. بدون کلاس و از روی کتاب، 3تار زدن رو یاد گرفته. خیلی بچه گلیه. کلآ که این دوزار پول شده مایه عذاب ما آدم معمولیای جامعه.
REMINDER
کاش یک جائی بود، الان بهش یک پولی می دادیم، بعد اون موسسه یا اون جا مسئول و مکلّف می شد که مثلآ چند سال بعد که تاریخش رو ما تعیین می کنیم بیاد با یک نامه ای یا توسط یک شخصی یا یک E-mailی، یک مطلبی رو یادآوری کنه، یا یک یادگاری از گذشته برامون بیاره، یا هر چیزه دلخواه دیگه ای که ما تو گذشته تشخیصش رو دادیم که تو آینده ببینیمش؛ به آیندمون پست کنه، یادآوری کنه یا نشونمون بده. یادآوری یک خاطره، فرستادن یک کتاب یا آهنگ یا یک نامه، یک فیلم یا حتی یادآوری یک قرار، یک قرار برای جمع شدن دوستان قدیمی. یا انجام یک کاری یا رفتن به یک سفر. نمی دونم، خیلی چیزها هست که می شه به آیندمون پست کنیم یا لازم باشه که یکی تو آینده بهمون یادآوری کنه. فرستادن کادو به چهلمین سال تولد خودمون. حتی میشه این کار رو برای یک شخص دیگه ای انجام بدیم. مثلآ یک نامه ای بنویسیم که حرفهای دلمون رو به آینده دوستمون پست کنیم. حرفهائی که امروز مگوست و جرات زدنش رو نداریم. خیلی دوست دارم برای آینده چند نفر نامه بنویسم. آینده ای که می دونم اون موقع هست که عقلشون میرسه و اون موقع هست که میفهمن من چی میگم و اون موقع هست که من رو درک می کنن. چون دیگه اون موقع بزرگ شدن. عاقل شدند شاید !!! یا یک هدیه ای برای آینده یک نفر بفرستم؛ یک کادو برای دهمین سالگرد ازدواج دوستم.
اگر تو کانادا زندگی می کردم همین فردا شروع می کردم به تاسیس موسسه خودم برای پست هر چیزی به هرکسی درآینده دور یا نزدیک !!! فکر می کنم بشه رو درآمدش حساب باز کرد. اگر کسی هم تو ایران زد، من دوستش خواهم داشت. فقط من رو هم مطلع کنه ممنون میشم و بیشتر دوستش خواهم داشت !!!
HELP ME
خیلی دوست دارم حرف نزنم. خیلی دوست دارم نبینم. خیلی دوست دارم نفهمم. خیلی دوست دارم چیزی به یادم نیاد. خیلی دوست دارم دهنم بسته بشه. خیلی دوست دارم خفه بشم. خفه بشم. خفه بشم. کمکم می کنید خفه بشم؟!

ردیف ه آقا ردیف ه
پراید عزیز دل رو روشن کردم. حداقل 200 تومن خرج داره تا یک ماشین معمولی بشه اما هنوزم برای من پرایدوe. رفتم صابر رو برداشتم و راه افتادیم. رسیدم سر چراغ شریعتی و عباس آباد. از پشت چراغ شیب خیابون عباس آباد پیداست، تا تهش پیداست. همینجوری نور تیزه که با برخورد به رنگ های متالیک می خوره تو چشمم. با اینکه الان یک هفته است هر شب ازش رد می شم نمی دونم چرا امشب این حجم عجیب نمایشگاههای ماشین یکدفعه برام ثقیل میشه. انبوهی از بنز و بی ام w و پورشه و لکسوس و لنکروز و etc. صابر مزه میریزه و میگه علی؛ یعنی همه ماها با هم، با اینا، خوشه سومیم؟! توجهی به حرفش نمی کنم. دیگه از این بحثهای آرمانی و فقیر و غنی و عدالت و این حرف ها گوشم پره. دوباره مزه می ریزه میگه علی بچه بودیم یادته می گفتن این نمایشگاه بزرگه مال پسر هاشمیه؟! بازم بهش توجهی نکردم. رسیدیم ته عباس آباد. یک بنز SLK دیدم، پلاک تبریز بود(ایران 15). ییهو مزه ریختنم گل کرد، کنارش که رسیدم زودی شیشه رو دادم پائین تا به شوخی بهش بگم آقا شما هم خوشه سومی هستی که دیدم شیشه اش بالاست. با یک لنکروز پشتش با هم بودن و چند ثانیه ای هم مسیر بودیم.
رفتیم تو سینما نشستیم. چراغها روشن بود و مردم جاهاشون رو پیدا می کردن. ما وسط ردیف 5 هستیم همیشه. دیدم کامبیز دیرباز و پژمان بازغی و چند نفر از دوستانشون اومدن سمت ردیف ما. بازغی اومد و از من پرسید جای کسیه کنار شما؟ نه گفتم و نشستن. دیرباز و گلاره عباسی رفتن ردیف جلو نشستن. یک خانومی از گلاره عباسی امضا گرفت. از این طرف ردیف هم، کنار صابر 2 تا جای خالی بود که 2 نفر اومدن نشستن. فقط یک لحظه چهرشون رو دیدم اما قیافه ها خوب تو ذهنم ثبت میشن. فیلم متوسط یک گزارش واقعی شروع شد. گاهی به بازغی و عباسی نگاه می کردم تا عکس العملهاشون رو ببینم. دیرباز عملآ تو صندلیش فرو رفته بود. آخر فیلم دیرباز میمیره. پدرش و برادرش رفتن بهشت زهرا سر خاکش. فیلم متوسط !!! تموم شد. بلند شدیم بریم. عده خیلی کمی به احترام بازیگرائی که اونجا بودن دست زدن برای فیلم. برگه نظرسنجی رو مجبورهستی تو یکی از صندوقهای خوب، خیلی خوب و عالی بندازی( یعنی کف سینمای ما خوبه و فیلم متوسط و ضعیف هم نداریم)
حالا…
ماشین رو که برداشتیم برگردیم، جلوی سینما چشمم به همون بنز SLK با همون پلاک خورد. همون 2 نفری که کنار صابر بودن داشتن سوارش می شدن. یک خنده ریزی کردم. صابر گفت چیه؟! بهش چیزی نگفتم. رفتم تو خودم. فلاش بک به آخر فیلم، دیرباز میمیره و پدرش و برادرش میرن بهشت زهرا سر خاکش!!! تو دلم گفتم صابر، ببین اون آدم مشهوره، اون که دائم ازش می شنویم، امضا میده و عکسش همه جا هست، با اون آدم پولداره که بنزش 200 میلیونه، با من آدم معمولی، هممون با هم، کنار هم تو یک ردیف بودیم. یک فیلم دیدیم. زندگیهامون هم میگذره، عین اون فیلم یک شروع داره و یک پایان. زندگی هم ضعیف و متوسط و خوب و خیلی خوب و عالی داره. اما…، اما به قول Drago ؛ من و تو آدم هائی هستیم که اگه بخوایم چیزائی که نداریم رو بشمریم، وقت کم میاریم. پس باید قدر چیزائی که داریم رو بدونیم و بابتشون خوشحال باشیم. گوش دادی صابر؛ یک روزی هم، یک جائی تو آینده دور یا نزدیک دوباره هممون کنار همیم. من معمولی، اون مشهوره، اون فقیره، اون پولداره. هممون تو یک ردیف کنار هم. قطعه فلان، ردیف فلان، شماره فلان.
پس از لحظه هامون لذت ببریم.
نوستال-4
عصری پای تلویزیون بودم، دیدم کانال 4 داره فیلم Amelie رو نشون می ده. تکرار سینما 4 بود. کلّی تعجب کردم. حالا اینش مهم نیست، اینجاش مهمه که همینجور ییهو یاد یک خاطره افتادم گفتم اینجا بنویسمش بدک نیست. ترم 2 دانشگاه قبلی بودم. با یک خانومی فیزیک 2 داشتیم. فیزیک 2 رو خیلی دوست داشتم، خودم تو پیش دانشگاهی هالیدی رو خونده بودمش، و از قبل شروع ترم، رو این درس مسلط بودم خدائیش و بابت امتحان غمی نداشتم. اون وقت ها کار هم می کردم، بالاخره زندگی خرج داره دیگه. با دوستم می رفتیم کولر گازی نصب می کردیم !!! من بچه لطیف ببین چه ژانگولربازیهایی که در نیاوردم. ملت سر و وضعمون رو که می دیدن تعجب می کردن ، مام حسابی لذت می بردیم ، می گفتیم آره دیگه ما تو خود خود کارخونه سامسونگ تو کره جنوبی دوره دیدیم. ،سوای از پول خوبی که داشت ماجراهائی داشتیم تو خونه مردم. کلآ کار مفرّحی بود. بگذریم؛ یکشنبه ها صبح یادمه فیزیک 2 داشتیم، برنامه بعد از ناهار هم یادمه چند تا عمومی بود که حاضر غایبش رو ردیف کرده بودم. فقط مونده بود یکجوری فیزیک رو هم بپیچونم تا یکشنبه هام هم خالی بشه و برم دنبال یک لقمه نون حلال. آقا ما صبح ساعت 8 رفتیم بیرون کلاس وایسادیم تا استاد گرام بیان. خانم استاد اومد، از شما نه از ما Action. خانم به خدا ما یک خواهر دیالیزی داریم و با مادرمون زندگی می کنیم، خودم خرج خونه رو می دم، روزهای یکشنبه باید ببرمش دیالیز و به موهاتون قسم گیر افتادم و از یک طرف خواهرم بنده خدا مریضه و از یک طرف من کلاس دارم و etc. خلاصه شدید تو نقش فرو رفتم و دیگه بغضم گرفته بود و زیر چشمی یک نگاه به خانم کردم و دیدم بعله، آق علی نقشت وحشتناک باورپذیر از آب در اومده و استاد بنده خدا کم مونده سوئیچ ماشینش رو هم بده بگه برو به خواهرت برس. سرتون رو درد نیارم، قرار شد فقط جلسه آخر بیام و روز امتحان. بهشم قول دادم بالای 17 می گیرم که می گرفتم. منم مست و ملنگ پریدم تو مترو و بزن بریم به سرعت برق و باد.
پرده دوم ماجرا اینجاست که عین فیلمهای کمدی، مادر ما همون روز، یعنی همون روز، یعنی همون روز، به سرش میزنه که پا بشه بیاد به دانشگاه پسرش سر بزنه ببینه این عزیز دل چه می کنه. عمرآ باورتون نمیشه مادر آدم پا بشه بیاد دانشگاه آمار آدم رو بگیره. القصّه، آمدن مادر همانا و عهد رفتن تو برد کلاسم رو پیدا کردن همانا و روبرو شدن با خانم استاد همانا. نشون به اون نشون که دل جفتمون خون شد و حاجیتون یک هفته مهمون میزبانان بود. تازشم خانم استاد ما رو انداخت تا مجبور بشم مدار رو با فیزیک با خودش هم نیاز کنم.
هنوزم که هنوزه سر از این ماجرای عجیب در نیاوردم. خدائیش هم یک کلوم خالی نبستم.



