Archive for ژوئن, 2008

برای شادی روح ادیسون، بلند صلوات…
ژوئن 30, 2008

ALONE
ژوئن 30, 2008

میترسم این دهه عمرم هم بگذره و هوای دو نفره ای تنفس نکنم.

سانتافه…
ژوئن 28, 2008

رشوه میگیره. رشوه میگیره و سانتافه می خره. چندین و چند بار رشوه میگیره. سانتافه میخره تا سر قرار با دوست دخترش، سورپرایزش کنه. رشوه میگیره تا خرج تزریق ژل انحناهای بدن دوست دخترش در بیاد. تا از لمس و پیچش و مالشش بیشتر لذت ببره. تا لب دوست دخترش، شیرینتر بشه. زنش اما، زنش [...]

آقای شیشه
ژوئن 27, 2008

اسمش آقای شیشه بود. آقای شیشه اسم شیشه ایوونمون بود. چند سالی بود که هر وقت دلم میگرفت، میرفتم کنارش میشستم، پاهام رو میگرفتم تو بغلم و به برگ موی تو حیاط نگاه میکردم. باهاش درد و دل میکردم و ریز ریز گریه میکردم. عین یک مرد آبدیده به حرفام گوش میداد و سکوت [...]

اهورامزدا…
ژوئن 26, 2008

چرا تفریح و خوشی و فان و روشنفکری  پولدارها، مایه عذاب و نفرت بی پولهاست؟!

مثل یک قوطی نوشابه فلزی ِ مچاله شده…
ژوئن 25, 2008

گریه. وقتی خودتی و خدا. داغونی. لهی. خرابی. وقتی واقعآ احساس بیچارگی میکنی و یجورائی همه راهها پیچیده شده به هم. خسته ای از اینکه بعد از درد و دل، تنها همدردی دوستان، دود سیگارشونه که همراه با ایدئولوژیهای فلسفیشون می کنند تو کلّت، یا توصیشون، یک صفحه قرآن خوندن همراه با پندهای پدرونست. دوست [...]

مادر، دوستت دارم.
ژوئن 22, 2008

پ.ن: لیلا، علی، حاتمی، مادر.
پ.ن دوم: ماحصل فیلم انعکاس که امروز دیدم این بود؛ نباید عاشق شد، باید دوست داشت. عشق دست نیافتنیه، اما دوست داشتن همیشه هست.

تَ نف فر…
ژوئن 19, 2008

حس تنفر تک تکتون رو از خودم دارم بر می انگیزم. چرا دلهاتون رو دارم میشکونم ؟! چر را ؟!

پ.ن: اول اینکه بگذارید عکس لود بشه و ببینیدش. دوم اینکه قبلآ هم گفته بودم که ما یک خیریه داریم. به موردی برخوردیم که از توان مالی ما بر نمیاد. آقایون و خانمهایی که در تهران [...]

تی غ زن…
ژوئن 17, 2008

امروز رفتم فیلم تیغ زن رو دیدم. فقط به خاطر حضور رضا عطاران و علی صادقی. خیلی شخصیت عطاران رو دوست دارم. یک جورایی یک ایرانیه واقعیه. ایرانی که از لب مرز پاکستان هست تا مرز ترکیه. ایرانی که فقط محدود به فضای سانتی مانتال تهران نمیشه. البته تهران جاهای لا شیک هم داره. [...]

ت نا قض…
ژوئن 14, 2008

تناقض، ناموزونی و عدم تعادل، از سر و روم که چه عرض کنم، از دست و پام می باره…

پ.ن: ماجرای دانشگاه زنجان رو شنیدید و دیدید؟