زندگی میکنم… زندگی میکنی… زندگی می کند…
زندگی. مهد میری. سرود می خونی. بازی می کنی. زمین میخوری. بزرگ میشی. مدرسه میری. درس میخونی. دوست پیدا می کنی. شیطونی می کنی. کتک می خوری. تجربه می کنی. بستنی لیس میزنی. یخمک می خوری. بزرگ و بزرگتر میشی. باز هم مدرسه میری. کتاب میخونی. رمان [...]
Archive for جولای, 2008
بدرود…
جولای 23, 2008
دیالوگ-2
جولای 22, 2008
خوشگلی، اما جسدت خوشگل تره…
پ.ن: همه قربانیان حادثه ریزش ساختمان سعادت آباد، کوهدشتی(لرستان) بودند با میانگین سنی زیر 27 سال. سیاه سیاه…! به احترام همه جوانانی که زیر آوار ماندند و جان کندند. باید سیاهی گریه پدری که میگوید؛ “وقتی یحیی زیر آوار ماند، روزه بود “ را ببینی تا به عمق نگاه تلخش برسی [...]
عین شین قاف-2
جولای 20, 2008
محبت سیرت است و عشق صورت
پ.ن: خسروی خوبان رفت. ما کِی قراره بریم؟!
پ.ن 2: امروز فیلم حس پنهان رو دیدم. فیلم بدی نیست ولی ماجرای 3 فیلم اخیری که دیدم یعنی انعکاس، زنها فرشته اند و حس پنهان تقریبآ عین هم هستش. ماجرای خیانت زوجین مایه دار. فضاهای سانتی مانتال و شیک، با چاشنی خیانت. [...]
دیالوگ…
جولای 14, 2008
اگر کسی رو دوست داری، راحتش بگذار…
French Kiss
جولای 12, 2008
کف دستام رو چسبوندم بهش. کمی بهش نیرو وارد کردم. عقب نرفت. اعتراضی نکرد. وای خدا… صورتم رو بردم جلو. آروم پلک میزدم. حرکت سرم هم خیلی آروم بود. همه چی آروم بود. لبم رو نرم نرم بهش نزدیک کردم. آروم، شیرین، طولانی. یک بوسه. حرکت گردنم کند و نرم بود. خیلی شیرین بود. ممنون [...]
DOOM
جولای 9, 2008
تلاشها همیشه مثمر ثمر نیست. گاهی فقط سرنوشت رو به تاخیر می اندازه.
18 تیر برای ما اطفال…
جولای 7, 2008
18 تیر. من 13 سالم بود. من خیلی سیاسی بودم. من روزنامه می خواندم. من خرداد و حیات نو و سلام میخواندم. من کیهان هم می خواندم. من قتلهای زنجیره ای را شنیده بودم. من قبلترش، ماجرای میکونوس را شنیده بودم. من اسم فروهر را شنیده بودم. زنجیره ای. من 18 تیر را یادم [...]
هی مسئول، دخترت رو دوست داری؟!
جولای 6, 2008
امشب تو خودم بودم. میخواستم برم امامزاده صالح. بَنل زنگ زد. پشه هم ساعت 10 اومد. فاز اونا به امامزاده صالح نمیخورد. گفتم میرم کنار پارک جمشیدیه، ته خیابونش. تو خلوت خودم، تهران و آسمون شبش رو دید میزنم، اون 2 تا هم سیگارشون رو دود می کنن. اونجا اغلب میریم. خلوته و نمای [...]
از خدا میترسید؟
جولای 5, 2008
روزنامه… روزنامه… آخرین خبر… بچه دزدی ِ نیم میلیاردی…
جولای 3, 2008
من وحشتناک ذهن خلاقی برای پیش بردن پروژه های خیالی، ماجراهای فرضی و در کل؛ سر کار گذاشتن مردم دارم. به قول روانشناسه، اگه رو خودم کار میکردم و به این انرژیم جهت میدادم، نویسنده خوبی میشدم. همیشه دوست داشتم جاسوس باشم. زندگی پر از رمز راز. مخفی. هیدن. دروغگوی قهّاری هستم. خیلی پیچیده دروغ [...]