ONE HUNDRED

بدون شلوغ کاری بگم؛ امروز یکی از دوستانم که گرفته بودنش آزاد شد. باورت میشه اگه بگم با وثیقه 100 میلیونی. 100 میلیون. شبی که گرفتنش تا 2 شب هیشکی نمی دونست کجاست. بعدش حدس زدیم گرفتنش. بعد از 4 روز پیگیری فهمیدیم اوینه. لیست می زنند. از چیزهایی که می گفت هم نمی خوام جوگیرانه و با التهاب صحبت کنم اما همین رو بگم که شوک شده بود. می گفت دیگه از خونه بیرون نمیاد. می گفت…

زیادی سیاسی شدم. چند ماهی بود که بی تفاوت شده بودم اما از روزی  که انسانها فدای این بازیهای قدرت شدند دیگه قاطی کردم. وقتی دوست دوستت بمیره، اون یکی زندان باشه و اون یکی بعد از آزادی عین  جنزده ها شده باشه،  دیگه فکر لطیفی برا آدم باقی نمی مونه که بخواد اینجا جاری بشه.  تازه من از هر دو طرف رفیق دارم. دوستی دارم که بعد از سربازی به خاطر هیکل تنومندی که داشت جذب نیروی انتظامی شد. آدم کاملآ میانه روئی بود. پدرش هم پارسال فوت شد.  کادری شد و رفت تو پلیس ضد شورش، الان جمجمش خرد شده، از طبقه سوم یک بلوک انداختن تو سرش. 6 تا عمل دیگه در پیش داره. حساب کنید حالا. یک زندانی، یک بیمارستانی و یک فوتی. تازه اینایی که من میشناختم.

قدرت و سیاست. مواظب باشیم حل نشویم…

3 Responses

  1. منم گفتم…
    ولی همه با تعجب نگام کردن!

    خوب شد اول بلاگت رو نخوندم وگرنه میلی در کار نبود!

  2. این روزها سکوت کردن و یا صحبت نکردن در مورد بعضی چیزها برای هممون سخت شده .

  3. فکر خوبیه “حل نشدن” اما اینم خوبه که ما و این مسئله این طوری ” حل نشیم” که هر 2تا یه شکل دارن اما معناشون فرق داره. خوشم نمی آد الکی ملت بریزن توی خیابون چون توی کشور های دیکتاتوری اصولا تالی فاسد داره،

Leave a Reply