بعضی از اتفاقهاست که فقط تو فیلما می افته…
بعضی از اتفاقهاست که فقط تو زندگی می افته…
چی می شد اگه جای این اتفاقها عوض می شد، هم زندگی ها قشنگ تر می شد، هم فیلما واقعی تر.
بعضی از اتفاقهاست که فقط تو فیلما می افته…
بعضی از اتفاقهاست که فقط تو زندگی می افته…
چی می شد اگه جای این اتفاقها عوض می شد، هم زندگی ها قشنگ تر می شد، هم فیلما واقعی تر.
دقیق نمی دونم و مطمئن هم نیستم، اما فکر کنم روزهه ما رو گرفته.
پ.ن: اگر تونستید 3 بار پشت سر هم بگید parallel ruler
دار مکافاته. ملتمسانه (به سبک ایتالیائیها با دو دست از کف به هم چسبیده) ازتون می خوام بدی نکنید در حق کسی.
لويناس معتقد است: اگر ما با خودمحوري شروع كنيم، اساسآ نميتوانيم اين گونه اعمال (ایثار، فداکاری، بخشش) را توجيه كنيم. مواجههي من با ديگري، اساسآ داراي ماهيت اخلاقي است و اين معنا؛ اخلاق، امري بنيادين است و تمام تكاليف و حقوق من در همين مواجهه معنا پيدا ميكند.
يكي از ايدههايي كه لويناس در اخلاق خود طرح ميكند، اصل نامتقارن بودن رابطهي اخلاقي است. تعبير سادهي اين قضيه، اين است كه من در ازاي خيري كه به ديگري ميرسانم، نبايد متوقع رساندن خير از سوي ديگري باشم. يعني در اين جا بحث تقارن مطرح نيست، بلكه رابطهي اخلاقي كاملآ نامتقارن است و مبتني بر بدهبستان نيست.
منبع: گوراب
ما خیلی بیشتراز اینا باید از شیطان متنفّر باشیم.
پ.ن:همیشه پای یک جنس لطیف در میان است. همیشه و همیشه و همیشه…
پ.ن 2: می گفت غیر ممکن، غیر ممکنه.
هیچ وقت حد و مرز جنبه و عزّت نفس رو نفهمیدم. اینکه بده بستون این دو تا لغت چه جوریه و تا کجا باید جنبه داشت و کجا باید عکس العمل نشون داد تا عزّت نفس حفظ بشه.
چطوری آدم می تونه از یک نفر فرار کنه؟!چطور می تونه ازش متنفر بشه؟!
دنیا پر شده از آدمهای خاکستری. آدم هایی که نه خوبند، نه بد. در این بین فقط آدمهای سیاه و سفید هستند که به اصولشون پایبندند و میشه بهشون اعتماد کرد. میشه روشون حساب باز کرد. به سیاهها میشه اعتماد کرد. سیاهها رو دوست داشت و عاشقشون شد، عین سفیدها. اما به خاکستری ها نمیشه اعتماد کرد چون تکلیفشون با خودشون هم معلوم نیست. این سیاهها و سفیدها هستند که متشخص هستند و خواهند موند. متشخص و جنتلمن…
حرف از عدالت تو این دنیا ، مزخرفه. ابعاد این دنیا اونقدرائی نیست که عدالت بتونه توش جا بگیره.
پ.ن: از جمع بعضی ها متنفرم، اما عاشق تک تکشونم.
پ.ن 2: وقتی 2 تا آدم مغرور می خورند به پست هم، چقدر از اتفاقهای خوب نابود میشه.
فقر. چیزیه که آزار می ده. وقتی فقر رو، می بینی. فرض کن یکی با شیشه نوشابه شکسته بکشه روی بازوت، انگار همین کار رو یکی داره با روحم می کنه. وقتی اینجا توی خوابگاه می شینم پای درد دل یک جوون، جوونی از جوونهای این مملکت که در محرومترین مناطق و شرایط زندگی می کنند و لای دنیای دیجیتال و سریع ما اصلآ اصلآ اصلآ به چشم نمیان؛ به مرز جنون می رسم. جوونی که از زور فشار روحی داشته رگش رو تو حموم خوابگاه میزده؛ به چشم مایی که دنبال فرهنگ و کتاب و سینما و مد و آهنگ و فیس بوک و درس و تفریح و تیپ و پاتقوقهامون هستیم، نمیاد. دوستی تعریف می کرد برای یک ماه ترم تابستونی که رفته بود شهر دیگری، با خودش یک مایکروویو !!! برده خوابگاه تا راحت باشه. می گفت تو خونمون 3 تا مایکروویو داریم. یا برای فقط یک جلسه از یکجور کلاس ریلکسیشن 120 هزار تومن می پردازه (با عرض معذرت از اون دوست برای این نقل قول). اونوقت اینجا همون جوون که می خواست خودکشی کنه باید هر روز بعد از 8 ساعت کلاس، عصر بره اتاقهای یک متل رو که کرایه هر شبش 150 هزار تومنه، تمیز کنه. بعدش بیاد خوابگاه بین آدمایی که مهمترین دغدغشون بلوتوث جدیدترین کلیپ ها و آهنگ ها با گوشیهای نیم میلیونیشونه (بغض دارم) و معمولی ترین حرفاشون صحبت از آدیداس 100هزار تومنی و بحث بر سر مدلهای BMW و لپتابه؛ بخواد بخوابه.
درد. خود منی که الان دارم می نویسم فردا دیگه همچین دغدغه ای ندارم و باز هم تو زندگی حل می شم، اما می خوام از فقر بنویسم و بهش فکر کنم، حداقل خود عوضیم وقتی بهش فکر می کنم زجر می کشم و این لازمه که گاهگاهی زجر بکشم. خوبه برام. مچالم، عین یک قوطی فلزی…